امروز من « 1»

:: امروز من « 1»


همیشه دیدن زباله های رها شده در طبیعت منو آزار میداد، از شب قبل تصمیم گرفتم دست به کاری بزنم تا تاثیری خوبی داشته باشه. صبح که بیدار شدم ساعت شش و نیم بود، با این که احساس می کردم کمی دیر شده چند کیسه زباله برداشتم و از خونه رفتم بیرون. چند متری که از ورودی آپرتمانمون دور شدم شروع کردم به جمع آوری پلاستیک و کاغذ و بطری و قوطی های اطرف. کمی جلوتر محوطه کوچک چمن و گل و شمشادهاست. همینطور که مشغول کار بودم، یه رفتگر حدود پنجاه ساله رسید و دست کرد یک کیسه از تو چمنها برداشت و گفت: من هر روز باید از اینجا تا میدون امام علی را تمیز کنم، راستش تنهایی از پس این کار بر نمیام برای همینم فقط کناره های خیابون را جارو میزنم و میرم، حالاهم که می بینی اومدم چون شما را دیدم خواستم بهت کمک کنم.

من بهش گفتم: شما باید طبیعت را دوست داشته باشی تا بتونی به خوبی کارت را انجام بدی وگر نه این حقوق ناچیز پاسخ گوی نیازها نیست که آدم بخواد به خاطرش انقدر کار کنه.

وقتی این را گفتم مرد گذاشت رفت تا مثل هر روز کناره های خیابون را جارو بزنه و بره. نمیدونم چقدر زمان گذشته بود شاید نیم شایدم یک ساعت همینجور مشغول  بودم که یه مرد میان سال با یک تیکه کاغذ کوچک در دست به من نزدیک شد و با لهجه اصفهانی گفت: سلام خانم، مال اینجا هستین؟

جواب دادم بله.

مرد تیکه کاغذ تو دستش را به چهره من نزدیک کرد و گفت: این آدرس را بخونین و بگین از کدوم طرف باید برم.

من نگاهی به گردن و سینه خود انداختم و گفتم: ببخشید عینکم را با خودم نیاوردم، بهتره خودتون بگید کجا میخواین برین؟

مرد گفت: بلوار خامنه ای یه گل خونه ای هست؟

من به رو به رو اشاره کردم و گفتم یه ایستگاه جلوتر تو میدون امام علی دست راست بپیچید، همون خیابونی که عکس آقا نسب شده و از یک مغازه دار آدرستون را بپرسید تا بهتر راهنماییتون کنه.

مرد لبخند زد و با اشاره ی دست به تابلوی ورودی شهر گفت: اینجا هم که عکس آقا نسب شده!

نگاهی به تابلو کردم و گفتم: آره، مگه سواد نداری تا بخونی زیر عکس چی نوشته؟

مرد جواب داد: نه، تشکر کرد و رفت.

حدود چند صد متر اطراف را پاکسازی کردم و برای خرید نون به اونطرف خیابون رفتم. اول برای شستن دستهام از سوپری کنار نونوایی اجازه گرفتم و بعد از خرید نون به خونه برگشتم. پسرم از خواب بیدار شده بود دو تا تخم مرغ نیم رو کرده بود تا من را دید گفت: وای حتما نانوایی های اطراف تعطیل بود کلی راه پیاده رفتی؟

چون میدونستم پسرمنم مثل همه مردم فکر می کنه بهش نگفتم که برای چه کاری رفته بودم بیرون که دیر اومدم. برای اولین بار به دروغ گفتم رفته بودم پیاده روی...؟؟؟!!!

منبع : مینو شاه محمودیامروز من « 1»
برچسب ها : گفتم ,خیابون ,کاغذ ,خونه ,رفته بودم ,تیکه کاغذ ,میدون امام

امروز من « 2»

:: امروز من « 2»

امروز صبح هم مثل روزهای گذشته رفتم تا نون بخرم وقتی از در ورودی آپارتمانمون خارج شدم طوفان غروب دیروز همه جارا پر از کاغذ و پلاستیک و بطری کرده بود. یه کیسه پلاستیکی بزرگ همراه خود برداشته بودم تا بازم مسیر رفت و برگشتم را پاکسازی کنم. اما کاغذ و پلاستیکهای اطراف انقدر زیاد بود که اگر ده تا کیسه هم همراه داشتم بازم برای جمع کردن اون همه زباله کم بود. با همون یک کیسه شروع به جمع آوری کردم، وقتی چند متر جلوتر رفتم یک مرد سی و چند ساله باغبون شهرداری شلنگ آب تو دستش داشت و روی گلها آب می پاشید. با اشاره چشم به دو بطری پلاستیکی خالی از آب، به من گفت: خانم اون ضایعات را هم بردار.

منظورش را فهمیدم بهش گفتم: ضایعات به دردم نمیخوره، دارم اینجا را تمیز میکنم.

باغبون شهرداری گفت: دستت درد نکنه خودم جمع می منم و ادامه داد وقتی طوفان میشه همه جا را پر از زباله میکنه.

خواستم بگم زباله که از آسمون به زمین نمیریزه. اما گفتن این حرف مشکلی را حل نمی کرد. بهش گفتم: چند ماه است که من هر روز تو این مسیر رفت و آمد می کنم و حتی یه روز هم تمیز ندیدم و چند روز هم هست که دارم اینکار را انجام میدم. تازه اگر قبل از آب دادن به گلها اینا را جمع می کردی که خیس نشه بهتر بود.

بعد هم کیسه تو دستم را تا اونجایی که جا داشت کاغذ و بطری و پلاستیک پر کردم و در کیسه را گره زد اما سطل زباله ای اون اطراف نبود تا کیسه را داخلش بگذارم. کنار تیر چراغ برق چند تا کیسه پر از آشغال بود مجبورشدم کیسه را کنار اون آشغالها بگذارم. اما از این که هر جا تیر چراغ برق وجود داره محل زباله شده من را ناراحت می کرد و از یکطرف هم برام جای سواله بود که چرا...؟

بعد از این که کیسه را کنار آشغالها گذاشتم رفتم اونطرف خیابون جلوی در سوپری کنار نانوایی ایستادم و از صاحب مغازه اجازه خواستم تا دستم را بشویم، اما صاحب مغازه بر خلاف همکارخود که در روز گذشته به من این اجازه را داده بود تا دستهایم را بشویم، گفت: دستشویی نداریم برو به نانوا بگو شاید اجازه داد بری داخل.

جلوی در نانوایی چندین مرد برای گرفتن نون ایستاده بودند. دست راستم که باهاش زباله برداشته بودم و آلوده شده بود مشت کردم و دو هزار تومانی را تو اون یکی دستم گرفته و منتظر موندم تا خلوت بشه. آخه روم نمیشده جلوی اینهمه مرد از نانوا بخواهم که اجازه بده برم داخل.

نوبت من شد که نون بگیرم. یک مرد از داخل نانوایی برای گرفتن پول از مشتریها نزدیک اومد و چند تا نونی را که از کنار تنور برداشته بود ریخت روی میز جلوی در نانوایی و از من پرسید دستت را شستی؟

با اینکه متوجه نشدم از کجا خبر دار شده. جواب دادم: نه.

اون مرد یه بطری پر از آب کنار میز خمیرها برداشت و از در نانوایی خارج شد و به من گفت: بیا دستت را بشوی.

بعد هم در بطری را باز کرد و آب ریخت روی دست من و من دستم را سشتم.

گاهی یک کار خوب حتی خیلی کوچک ایجاد حس شادی میکند.

منبع : مینو شاه محمودیامروز من « 2»
برچسب ها : کیسه ,زباله ,بطری ,نانوایی ,جلوی ,دستم ,برای گرفتن ,صاحب مغازه ,باغبون شهرداری ,برداشته بودم

شما قضاوت کنید.

:: شما قضاوت کنید.

                                                                چرا باید اینگونه باشیم؟

چند سال پیش توی یک تولیدی، خیاط سر دوز بودم و سه تا همکار داشتم کارهایی را که من دوخت میزدم بسته بندی می کردند. دو نفر از اونا دختر بودند و به نامهای مهناز و مریم. حدودا بیست سالی داشتند و اون یکی چند سالی از من که سی و پنج ساله بودم بزرگتر و مادر مهناز بود و مریم دختر همسایه آنها.

مدتی بود با هم کاری می کردیم و دوست صمیمی شده بودیم. بین حرفاشون شنیده بودم قبل از این که به این تولیدی بیایند در یک تولیدی دیگری کار می کردند و مریم مثل من در اونجا خیاطی می کرده.

هر روز موقع صبحانه یا چای خوردن که می شد مهناز میرفت پشت چرخی که من باهاش خیاطی می کردم می نشست و شرع میکرد چرخ را تمیز کردن و می گفت: کاش منم بلد بودم بدوزم.

یه روز که مهناز داشت چرخ را تمیز می کرد چند تا تیکه پارچه ضایعات برداشتم و زیر چرخ قرار دادم و بهش گفتم: اول باید خیلی آروم پا را روی پدال چرخ بگذاری و آهسته شروع کنی به دوختن تا یواش یواش یاد بگیری.

از اون روز به بعد موقع صبحانه خوردن چند دقیقه وقت میگذاشتم و کمکش میکردم تا تمرین کند و یاد بگیرد. مدتی که گذشت کم کم یاد گرفت و اصرار کرد که من به جای تو  میدوزم و تو برو به جای من بسته بندی کن. البته مهناز مثل من سریع تند نشده بود که بخوام پیشنهادش را قبول کنم و به جای اون برم بسته بندی کنم. ولی بازم روزی نیم ساعتی بهش این اجازه را میدادم که پشت چرخ بنشیند و خیاطی کند تا ناراحت نشه. درضمن چندین بار صاحبکارمون مهناز را پشت چرخ دید و گفت: دیگه نباید مهناز پشت چرخ بنشینه به دلیل اینکه تولید ما کم میشه.

مهناز و مادرش زورگو بودند و همیشه به مریم دستور می دادند و اجبارش می کردند تا کارهایی که انجامش برای اونا کمی سخت بود او انجام بدهد و مریم هم از روی مظلومیت و همسایه گری انجام میداد و حرفی نمیزد اما از چهره اش معلوم بود که ناراضی و دل خورست. این رفتار مهناز و مادرش من را ناراحت میکرد اما به روی خود نمی آوردم تا دخالتی نکرده باشم. ولی گاهی که خیلی دلم برای مریم می سوخت کاری را که به او تحمیل کرده بودند من انجام میدادم تا مریم زیادی خسته نشه.

یه روز موقع صبحانه خوردن مهناز رفت تا خیاطی کند. من ازش پرسیدم اگر یه وقت صاحبکارمون از تو بخواهد که به جای من خیاطی کنی تا به من بگوید که دیگه نیایم، تو اینکار را انجام خواهی کرد؟

مهناز جواب داد: نه.

یه روز صبح که رفتم سر کار شنیدم مریم دیگه نمیاد و به جایش خواهر بزرگتر مهناز اومده.

خواهر بزرگ مهناز اخلاق خاصی داشت و خودش را معلم دین و مذهب میدونست و همه اش داشت درس دینداری میداد تا اینکه حرف پیش اومد بین ما بهم خورد و با من سر ناسازگاری گذاشتند و در حضور من نزد صاحبکار ایراد کارهای من را گرفتند. اما گوش صاحبکار به حرف اونا بدهکار نبود تا بتوانند مثل مریم من را از اونجا بیرون کنند.

از اون روز به بعد سر دعوا و بگو مگوهاشون شرع شد تا من را خسته کردند و دیگه نرفتم سرکار. اونا موفق شده بودند من و مریم را وادار کنند با خواست خود اونجا ترک کنیم. حالا دیگه مهناز هم بلد بود خیاطی کند و هم جای من را گرفته بود.

چند سال گذشته و در زندگی من تغییرات خوبی ایجاد شده و نمیدونم مهناز تو زندگیش چی پیش اومده اما من تصمیم گرفتم هیچ کینه و نارضایتی از مهناز و خواهر و مادرش به دل نداشته باشم تازه خوشحال هم هستم که توانستم او را به آرزویش برسونم.

منبع : مینو شاه محمودیشما قضاوت کنید.
برچسب ها : مهناز ,مریم ,خیاطی ,انجام ,بودند ,اونا ,بسته بندی ,موقع صبحانه ,صبحانه خوردن ,موقع صبحانه خوردن

مسئولین دلسوز شهر ما

:: مسئولین دلسوز شهر ما

شهرما خشک و خیلی کم آب است. این چند سال اخیر برف که نیومد هیچ بارون هم نیومد بخصوص امسال حتی یک بار هم بارون نیومده اما مسئولین شهرما خیلی دلسوزند و برای سبز بودن شهر تلاش زیادی انجام میدهند. مثال هر سال نزدیک عید نو روز اول اسفند که میشه شهرداری شهر ما تعدادی کارگر باغبون میفرستد در سطح شهر تا پیاده روهای خاکی دوطرف خیابونها را بکنند و درخت و گل و سبزه بکارند. کارگرها هم با بیل و کلنگ می افتند به جون زمین پیاده روها و خاکها را زیر رو می کنند و هر یک متری یک چاله حفر می کنند و شلنگ آب قطره ای می کشند اما آخر سر فراموش می کنند درختی، گلی، بوته ای بکارند و با خاکهای از زمین خارج شده و روی هم انباشته شده مثل رشته کوه، دست از کار می کشند و میروند.

 عید میشوند و آغاز فصل بهار و باد و طوفان خاکهای روی هم انباشته شده را در هوا پخش می کند و خونه ها را پر از گرد و خاک می سازد و بعد از مدتی اثری از اون خاکهای روی هم انباشته شده دیگر وجود ندارد. درضمن بر اثر رفت و آمدهای مردم چاله های کنده شده هم پر از خاک و زمین صاف و یک دست شده اما شلنگهای آب قطره ای هنوز در جای خود باقی مانده و زمین را آبیاری می کند.

منبع : مینو شاه محمودیمسئولین دلسوز شهر ما
برچسب ها : زمین ,انباشته ,خاکهای

امروز من« 3 »

:: امروز من« 3 »

                                   «امروز من»

امروز توی خیابون مرد جوانی سوار بر موتور دیدم که لباس کارگری کثیفی به تن داشت و یه دختر بچه سه ساله را جلوی موتور خود سوار کرده بود. دختر بچه هم لباسهایش از چرک و کهنگی رنگش معلوم نبود و موهای سرش نا منظم کوتاه و مثل پشم گوسفند به هم چسبیده بود. هر دوی اونا بر اثر آفتاب سوختی پوست بدنشون سیاه و بد رنگ بود. مرد موتور خور را به دیوار محوطه آپارتمانی نزدیک کرد و ایستاد و شاخه ی پر از شکوفه درختی را که از نرده های آهنی بالای دیوار آویزون بود را چید و به دست دختر کوچک سوار بر موتور خود داد. یعنی تمام توانش را به کار گرفته بود تا او را خوشحال کند. شاید پولی نداشت تا چیزه دیگری برایش تهیه کند.

دیدن این صحنه ناراحت کنند مرا نیز که در حال عبور از کنار آنها بودم چند دقیقه در طی مسیر خود به فکر فرو برد. نا گهان ندای از درونم به من نهیب زد: دل سوزاندن برای انسان احمقی چون این مرد کار اشتباهیست. چون ظلمی بزرگ در حق چند نفر کرده است.

اول اینکه از بی عرضگی کار مناسبی برای خود پیدا نکرده.

دوم با نداری به سراغ دختر مردم رفته و اون بی گناه را شریک بد بختی خود کرده.

سوم از روی جهل و نادانی بچه دار شده و جسم روح زن و فرزند خود را در بند نداری به اسارت کشیده.

چهارم با چیدن شاخه گلی که جان دارد و نفس می کشد و همه از زیبایی خدا دادیش لذت می برند، از پیکر درختی جدا می کند تا به ریا محبت خود را به دخترش نشون بدهد. بر گشتم تا حرفی بزنم، او رفته بود.

منبع : مینو شاه محمودیامروز من« 3 »
برچسب ها : دختر ,موتور ,کرده ,سوار